باز مردک دیوانه ی بی شعور همش راه و بیراه و الکی سر راه بابا پیداش میشه و شر و ور میگه...
نمیدونم چرا بابا به حرفمون گوش نمی کنه که نایسته به حرفاش گوش کنه
دو روز دیگه شروع می کنه به گفتن چرت و پرت های همیشگی و باز اعصاب خوردی و باز ترس و باز وحشت و باز همه ی اون کابوس های گذشته
خدایا خودت به دادمون برس... چرا نمی فهمم حکمتت رو که چرا جواب این همه نذر و دعاهای همه ی ما ها رو نمیدی و ما رو از شر این آدم مریض و روانی نجات نمیدی؟
این که الان هر روز و هر ساعت بیرون پیداش میشه یعنی دوباره داره حالت های روانی اش برمیگرده و بعید می دونم این بار من یکی بتونم تحمل کنم ....
خدایا خواهش می کنم نزار دوباره اون روزهای وحشت تکرار بشه
برچسب:
نویسنده: باران حکیمی