قدم زدن همیشه منو آروم می کنه. بخصوص وقتایی که دلم گرفته و دلخورم چه از دست خودم چه از دست دیگران چه از دست روزگار.
قدم زدم و زیر بارون دعا کردم. با خدا صحبت کردم یعنی. بنده ناسپاس باز هم گله داشت، البته گله نکردا ولی خب، خدا که خودش بهتر میشناسه بنده اش رو.
هیچکس تو پارک نبود و این فضا رو خیلی عالی تر کرده بود. اگه اون سوپور جوون، نیومده بود بیخودی زیر بارون روی اون صندلی وسط پارک بشینه، امکان نداشت به اون زودی از پارک بیام بیرون.
اینم یکی از مشکلات ما ایرانی هاست. یه خانم حق نداره تنها قدم بزنه، حتی اگه به ظاهر کاری باهات نداشته باشن، با حضورشون و نگاهشون خلوتت رو به هم می زنن.
نزدیک خونه که رسیدم بارون شدید شده بود. قبل از اینکه زنگ بزنم صورتمو گرفتم سمت آسمون، دیگه برام مهم نبود مغازه های اون سمت خیابون ممکنه چه فکری بکنن. پشتم رو کرده بودم سمت خیابون و رو به سوی آسمون پاییزی و قشنگ خدا.
هنوز دوتا جمله به خدا نگفته بودم که در باز شد و همسایه مون اومد بیرون.
نخیر ، امروز گرچه می تونست عالی تر باشه ولی امروز، روز حسنا نبود و عیشش کامل نشد. هرچند همون عیش ناقص هم کلی چسبید.
خدایا حسنای غرغرو خیلی دوستت داره و بابت امروز خیلی خیلی ازت ممنونه
برچسب: امروز چندمه,امروز تولدمه,امروز نما,امروزنا,امروز چندم شهریوره,امروز مستیم ای پدر,امروز از هم گسستم,امروزی ها,امروز فیلم,امروز آنلاین,
نویسنده: باران حکیمی