خرید بک لینک
امشب بعد از مدتها، شاید از شب یلدا به بعد که هردو تفأل زدیم به حافظ، رفتم سراغ دیوان لسان الغیب.

خدای من، حضرت شیخ امشب آب پاکی رو ریخت رو دست من

آن یار کز او خانه ما جای پری بود سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش بیچاره ندانست که یارش سفری بود
تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد تا بود فلک شیوه او پرده دری بود
منظور خردمند من آن ماه که او را با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود
از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد آری چه کنم دولت دور قمری بود
عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را در مملکت حسن سر تاجوری بود
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین افسوس که آن گنج روان رهگذری بود
خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ از یمن دعای شب و ورد سحری بود

و

تمام...

خواجه حافظ هم میدونه که دیگه هیچ امیدی وجود نداره...

میگن حافظ این غزل رو وقتی سروده که همسرش یا حالا دلداده اش "شاخه نبات" فوت می کنه.

فال شب یلدا خیلی خوب در اومد ولی امشب....

برچسب: نویسنده: باران حکیمی تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 21:15

صفحه بندی