حس خیلی بدی دارم آخه. آخرین باری که دیدمش و رفت، این حس بیشتر و بیشتر و بیشتر شد.
اینکه نهار خورده بود، اینکه تا من گفتم "سوار شو" قبول کرد و بدو سوار مترو شد و رفت. اینکه کارش مقدم بر
همه چیز و همه کسه حتی من. اینکه بعدش تا شب، خودش زنگ نزد و پیامک هم نداد، بیشتر مزید برعلت شد.
و امروز...
امروز صبح به این نتیجه رسیدم که ای حسنا خانوم ساده دل، اونی که تو آب نمکه تویی نه دیگران. چی فکر کردی؟ چقدر خودتو دست بالا گرفتی بیچاره.
و من این حس رو ، این تقسیم شدن رو و خیلی چیزای دیگه رو دوست ندارم ندارم ندارم
خودش یه چیزهایی فهمیده ولی تا امروز به روی خودش نیاورد و امروز هم فقط پرسید که چرا سردم؟
من هم انکار کردم و گفتم که مشغول چیدن چمدونم هستم.
قبول کرد ظاهراً.
گفتم این چندروزه که مشهدم بهم زنگ نزن. نمیتونم جواب بدم.
این رو هم سریع قبول کرد!
شاید حتی تو دلش خوشحال هم شد بابت این پیشنهاد. حالا واسه اون یکی و شاید یکی ها وقت بیشتری داره.
برچسب: بلاتکلیفی استخدامی,بلاتکلیفی در زندگی,بلاتکلیفی پتروشیمی بیستون,بلاتکلیفی در عشق,بلاتکلیفی در رابطه,بلاتکلیفی در ازدواج,بلاتکلیفی نیروهای شرکتی,بلاتکلیفی عشق,بلاتکلیفی چیست,بلاتکلیفی قیمت خودرو,
نویسنده: باران حکیمی