
حالا یه امروز که بعد از مدتها من یه کم وقت یللی تللی پیدا کردم و لاک زدم و به خودم رسیدم، تمام اقوام یادشون افتاده که امشب به ما سر بزنن. از شرق و غرب و شمال و جنوب زنگ زدن که خونه اید؟ ما داریم میایم خونه تون. ما هم گفتیم تشریف بیارید درسته من به چیزی به اسم "شانس" اعتقاد ندارم ولی خب استثنائاً برای وضعیت الانم باید از این جمله استفاده کنم: " اینم از شانس بسیار عالی بنده!" حالا اینا به کنار، هرچی میگردم پد لاک پاک کنم رو نمی تونم پیدا کنم. نمیدونم چرا سرجاش نیست. همیشه که همونجا سر جای خودش بود...
ادامه مطلب
امروز عصر که از خونه خواهرم برمی گشتم، بارون قشنگی میومد. منم راهم رو کج کردم سمت پارک نزدیک خونه و توی اون هوای عالی زیر بارون بی نظیری که میومد روی برگ های زرد زیبایی که زمین و چمن های پارک رو پوشونده بود قدم زدم قدم زدم قدم زدم قدم زدن همیشه منو آروم می کنه. بخصوص وقتایی که دلم گرفته و دلخورم چه از دست خودم چه از دست دیگران چه از دست روزگار. قدم زدم و زیر بارون دعا کردم. با خدا صحبت کردم یعنی. بنده ناسپاس باز هم گله داشت، البته گله نکردا ولی خب، خدا که خودش بهتر میشناسه بنده اش رو. هیچکس تو پارک نبود و این فضا رو خیلی عالی تر کرده بود. اگه اون سوپور جوون، ...
ادامه مطلب
از امروز هرچی خواستم به دیگران بگم رو اینجا می نویسم. دردسرش کمتره و البته توقع خودم هم کمتر میشه و کمتر اذیت میشم. فایتییییییییییییییییینگ حسنای عزیز، فایتینگ...
ادامه مطلب