
باز مردک دیوانه ی بی شعور همش راه و بیراه و الکی سر راه بابا پیداش میشه و شر و ور میگه...نمیدونم چرا بابا به حرفمون گوش نمی کنه که نایسته به حرفاش گوش کنهدو روز دیگه شروع می کنه به گفتن چرت و پرت های ...
ادامه مطلب
دوس ندارم کارم یه طوری باشه که توش خودمو بسوزونه بیرونش مردمو. ولی الان دقیقاً همین اتفاق افتاده. ...
ادامه مطلب
حالا یه امروز که بعد از مدتها من یه کم وقت یللی تللی پیدا کردم و لاک زدم و به خودم رسیدم، تمام اقوام یادشون افتاده که امشب به ما سر بزنن. از شرق و غرب و شمال و جنوب زنگ زدن که خونه اید؟ ما داریم میایم خونه تون. ما هم گفتیم تشریف بیارید درسته من به چیزی به اسم "شانس" اعتقاد ندارم ولی خب استثنائاً برای وضعیت الانم باید از این جمله استفاده کنم: " اینم از شانس بسیار عالی بنده!" حالا اینا به کنار، هرچی میگردم پد لاک پاک کنم رو نمی تونم پیدا کنم. نمیدونم چرا سرجاش نیست. همیشه که همونجا سر جای خودش بود...
ادامه مطلب
در حال حاضر هم خودم بلاتکلیفم از نظر احساسی، هم اون بنده خدارو بلاتکلیف که نه، ولی متعجب کردم. حس خیلی بدی دارم آخه. آخرین باری که دیدمش و رفت، این حس بیشتر و بیشتر و بیشتر شد. اینکه نهار خورده بود، اینکه تا من گفتم "سوار شو" قبول کرد و بدو سوار مترو شد و رفت. اینکه کارش مقدم بر همه چیز و همه کسه حتی من. اینکه بعدش تا شب، خودش زنگ نزد و پیامک هم نداد، بیشتر مزید برعلت شد. و امروز... امروز صبح به این نتیجه رسیدم که ای حسنا خانوم ساده دل، اونی که تو آب نمکه تویی نه دیگران. چی فکر کردی؟ چقدر خودتو دست بالا گرفتی بیچاره. و من این حس رو ، این تقسیم شدن رو و خیلی چیزای ...
ادامه مطلب