
در حال حاضر هم خودم بلاتکلیفم از نظر احساسی، هم اون بنده خدارو بلاتکلیف که نه، ولی متعجب کردم. حس خیلی بدی دارم آخه. آخرین باری که دیدمش و رفت، این حس بیشتر و بیشتر و بیشتر شد. اینکه نهار خورده بود، اینکه تا من گفتم "سوار شو" قبول کرد و بدو سوار مترو شد و رفت. اینکه کارش مقدم بر همه چیز و همه کسه حتی من. اینکه بعدش تا شب، خودش زنگ نزد و پیامک هم نداد، بیشتر مزید برعلت شد. و امروز... امروز صبح به این نتیجه رسیدم که ای حسنا خانوم ساده دل، اونی که تو آب نمکه تویی نه دیگران. چی فکر کردی؟ چقدر خودتو دست بالا گرفتی بیچاره. و من این حس رو ، این تقسیم شدن رو و خیلی چیزای ...
ادامه مطلب