
گفت: " این روزها، کمی افسرده به نظر می رسی."گفتم: " واقعا؟ "گفت: " حتماً نیمه شب ها، زیادی فکر می کنی. من فکر کردن های نیمه شب را کنار گذاشته ام.""چه طور توانستی این کار را بکنی؟ "او گفت: " هر وقت افسردگی به سراغم می آید، شروع به تمیز کردن خانه می کنم. حتی اگر دو یا سه صبح باشد. ظرف ها را می شویم، اجاق را گردگیری می کنم، زمین را جارو می کشم، دستمال ظرف ها را در سفید کننده می اندازم، کشوهای میزم را منظم می کنم و هر لباسی را که جلوی چشم باشد، اتو می کشم... آن قدر این کار را می کنم تا خسته شوم ... و می خوابم. صبح بیدار می شوم و وقتی جوراب هایم را می پوشم، حتی یادم نمی آید شب قبل به چه فکر می کردم. "بار دیگر به اطراف نگاهی انداختم. اتاق مثل همیشه تمیز و مرتب بود.آدم ها در ساعت سه صبح به هر جور چ...
ادامه مطلب
اینکه من از همسایه شون متنفر شدم، برای خودم کاملاً قابل قبول و عادیه. خوشگل ترینه، مناسب ترینه، مثل خودم هدیه میده( آهان، پس هدیه هم میده)، تحصیلکرده است، شاغله، خانواده ی خوبی داره و از همه مهم تر مانعی که وجود داره، قراره چند ماهه دیگه برطرف بشه ان شااااء اله!!!! از دیشب دارم به این موضوع فکر می کنم. صبح زود که از خواب بیدار شدم خود بخود و دیگه خوابم نبرد، دوباره که تجزیه و تحلیل کردم، خیلی دلم برای خودم سوخت اولش... سوخت .... سوخت.... سوخت، بعد از یه ساعت سوختن مکرر و بلندشدن دودش، یهویی بیخود و بی جهت این فکر جرقه زد تو ذهنم که دلشم بخواد، من خیلی عالی ام، ا...
ادامه مطلب